#محاق_پارت_660

بعد گرفتن عکس ها، راهی هتل شدم و با خستگی تمام، پله های با ارتفاع هتل را بالا رفتم.

بعد تایید رزو اتاق همراه یک مرد نسبتا مُسن به سمت آسانسور رفتم. چمدان کوچک و جمع و جورم را شیوا آورده بود و دست خالی به سمت اتاق می رفتم.

کارت را از مرد گرفتم و تکان سری، رَدَش کردم. وارد اتاق شدم و مشغول در آوردن لباس هایم شدم. در ایران فصل بهار بود و اینجا به سمت پاییز می رفت و درخت هایش دیگر برگی نداشتند.





#پارت188

بافت پاییزه ام را روی چوب لباسی قرار دادم و سرکی به اتاق کوچک جمع و جورش انداختم.

روی یکی از صندلی های پشت اپن نشستم و به وای فای هتل وصل شدم. سراغ اینستاگرام رفتم و نگاه کلی ای به عکس های ناشناخته انداختم.

تنها میان ان ها پیچ نیلوفر کمی مشغولم کرد. رابطه اش با همایون آنقدر جدی شده بود که دیگر عکس های دونفره شان را در پیجش می گذاشت و نگران فک و فامیل احمقش نبود.

هنوز باورم نشده بود که عرفان را فراموش کرده است. حالا عرفان پدر شده و نیلوفر مردی را جایگزینش کرده است که اصلا مرا خوش حال نمی کند.

میان عکس هایش، نگاهم به عکس دست جمعی ای افتاد. میثم و ژیلا همراه پسرش، کنار همایون و نیلوفر دور یک میز چوبی که کیک تولد نوزده سالگی رویش بود، جمع شده بودند.

لبخندی زدم و دوباره به صورت نیلوفر نگاه کردم. یعنی نوزده ساله شده بود؟ او متولد اردیبهشت بود و همایون متولد شهریور... چند ماه دیگر هم تولد همایون می شد و یک سال پیر تر....

نفسی عمیق کشیدم و صفحه اینستاگرام را بستم. وارد تلگرام شدم که با حجم زیادی از پیام مواجه شدم. این برای من عادی بود. بیشتر روز درگیر کار می شدم و اصلا به تلگرام سر نمی زدم. به پی وی هایم نگاه کردم و از همه شان چند پیام همایون و نیلوفر و میثم را نگه داشتم. به پیام پدر میثم و همکاران سابقم اهمیتی ندادم و گذرا گذشتم. دستم روی پی وی ناشناسی ماند تا پاکش کنم که نیمه ای از حرفش مرا شوکه کرد.


romangram.com | @romangram_com