#محاق_پارت_659

نفسم را به راحتی رها کردم. کیفم را از روی میز برداشتم. مقدار پولی همراه انعام روی میز گذاشتم.

ـ می تونیم یه قرار دیگه هم داشته باشیم؟

پلک هایم را روی هم گذاشتم و با یک نفس عمیق جوابش را دادم:

ـ ببخشید ولی من تو معذوریت بودم که قبول کردم باهات به کافه بیام، وگرنه نامزد دارم!

ابروهایش را بالا داد:

ـ یک دوست معمولی چی؟

سیریش تر از او تا به حال در عمرم ندیدم، مرا مجبور می کرد از فحش های پایین تنه استفاده کنم تا دست از سر کچلم بردارد.

ـ نامزدم دوست نداره با مرد غریبه وقت بگذرونم...

و سر و ته قضیه را با یک مشت دروغ شاخ دار بستم. اگر روشنک عوضی شرط به این مسخرگی نمی گذاشت، الان من در رختخواب هتل به سر می بردم.

از میان جمعیت شلوغ بازار نزدیک کافه گذشتم و با یک تماس تلفنی در خواست ماشین کردم. هتل را به خوبی بلد نبودم و زیاد به زبان آلمانی مسلط نبودم.

بعد از چهل دقیقه دیدن خیابان ها و مغازه های شلوغ، بالاخره به هتل رسیدم.

نمای تمام سفید هتل، همراه نور های تزئینی رنگی، یک دیزاین فوق العاده ساخته بود.

بی توجه به مردمی که می گذشتند، موبایلم را بیرون کشیدم و با لبخند گل و گشادی مشغول گرفتن سلفی هایی شدم که خیلی کم پیش می آمد.


romangram.com | @romangram_com