#محاق_پارت_658
***
#پارت187
***
لهجه غلیظ روسی اش در میان مردمان آلمانی زیادی به چشم می آمد. آخر مرا چه به قهوه خوردن با یک خارجکی زیادی بور!
مسعود نیم ساعت پیش ته توی قضیه را در آورد و کلی تکه بار منِ احمق کرد.
کامو را بی میل کنار زدم و به صورت زیادی ملیح او نگاه کردم. موهای یک دست قهوه ای روشنش و چشم های عسلی اش بیشتر از همه چیزی حواس آدم را پرت می کند.
ـ خسته شدی؟
صدایش فقط اعصابم را خرد می کرد. خیلی لهجه اش گوش هایم را اذیت می کرد. نمی توانستم بگویم؛ من غلط کرده ام!
ـ دنیس من واقعا خسته ام!
از بالای فنجان قهوه اش تماشایم کرد:
ـ درست میگی، بهتره بریم...
romangram.com | @romangram_com