#محاق_پارت_656
قدم بعدی را که برداشتم، بازویم را کشید و سرش را از میان سر و گردنم رد کرد:
ـ اون شب... اون شب...
دستش محکم تر دور بازویم قفل شد:
ـ ارکیده ازم خواست چشمات رو ببندم... انگار می دونست قراره چی بشه...اما تو سرتق بازی در اوردی و اخر سر...
دستم را روی مچ دستش گذاشتم و آرام برگشتم. نگاهی به گردنش و بعد شانه هایش و بعد... دستش از روی بازویم افتاد و من قدمی به جلو برداشتم.
چند زن با نگاه خیره ای از کنارمان گذشتند و پچ پچشان به گوشم رسید. می دانستم مغازه خواربارِ کمی پایین تر با ان نگاهش گشاد شده اش، پِی فضولی است و این ها برای من یک ذره هم اهمیت نداشت.
کیف پولم را درون جیبم انداختم و دست راستم را بالا آوردم. انگشت سبابه ام را روی بینی اش کشید و سر انگشتانم تا انتهای برجستگی لب هایش کشیدم.
#ادامه_پارت
با انگشت سبابه و شست، چانه اش را لمس کردم و کف دستم را کاملا روی گردنش کشیدم:
ـ بوسیدن خواهرم چه حسی داشت؟
آنی چشم هایش درشت شد و سیبک گلویش تکانی خورد؛ ولی از جایش تکان هم نخورد. دست دیگرم را به آن سمت شانه اش رساندم:
romangram.com | @romangram_com