#محاق_پارت_655

ـ جبران کردنش چه قدر می تونه سخت باشه؟

سرم را با پوزخند تکان دادم و گردنبند را روی زمین انداختم:

ـ اسمت رو چی می تونم بذارم؟

نگاهش از گردنبند به چشم هایم رسید:

ـ اسممو مامانم؛ خشایار گذاشته! یعنی دلیر... بهم نمیاد که می خوای اسممو عوض کنی؟

تک خنده ای زدم و موهایم را به سختی زیر شال فرستادم:

ـ بامزه شدی، خشایار دلیر!

روی دو پایش نشست و گردنبند را از روی زمین برداشت. زنجیرش را میان انگشت هایش گیر داد و پلاک گردنبند در اثر نگین کاشته شده بر قسمت نیمه ی سَر حلال ماه، برقی زد و او با لبخندی نگاهم کرد:

ـ دیشب خواب خواهرت رو دیدم!

نگاهم روی چشم هایش صامت ماند و او گردنبند را درون جیب شلوار جینش جای داد:

ـ ارکیده بود و تو... تو با این قیافه و با همین قد...

بی حوصله سرم را برای تایید حرف هایش تکان دادم و عقب گرد کردم و گفتم:

ـ خیلی علاقه خاصی به هم داشتید...


romangram.com | @romangram_com