#محاق_پارت_654

ـ اومدم ببینم، آزار روحی و فیزیکی تو دست و بالت هست یا نه؟

پوزخندی زدم و بی جواب دادن به سوال مضحکش، راهم را ادامه دادم. کیف پول را میان دستم فشردم و قدم هایم را تندتر کردم. قلبم محکم می زد، خیلی محکم، خیلی صدایش بالا رفته بود. صدای قلبم درون گوش هایم اکو وار پخش می شد.

یکی از دست هایم را روی قلبم نگه داشتم و برجستگی پلاک گردنبند را حس کردم.

می خواستم او را عذاب بدهم، آن روز این گردنبند را میان دستمالی در گوشه ی چمدانم پیدا کردم. کاش از گردنم در بیاورمش! انگار زنجیره اش خفه ام می کند.

بی مقدمه شالم را از دور گردنم باز کردم و قفل زنجیر را به سختی پیدا کردم، آب دهانم را قورت دادم. چرخیدم و با قدم های بلندی سمتش رفتم.

سرجایش ایستاد و کلاه کاسکتش را به دست دیگرش داد. از آن کتانی های فاق بلند خاکستری اش به پیراهن همرنگش رسیدم.

درست مقابل پاهایش صاف ایستادم. دست مشت شده ام را جلوی صورتش باز کردم:

ـ اشتباهی بیشتر از چندساله، توی خونه ام مونده!

کلاه کاسکتش را زیر بغلش زد و با آرامش دستکش هایی که فقط سرانگشتانش از آن بیرون بود را از دستش بیرون کشید:

ـ نگاهش می کنی؛ یاد من می افتی؟

سرم را به عقب برگرداندم و با سرفه ای به خودم مسلط شدم. دستم را تکان دادم:

ـ یاد تو نمی افتم؛ یاد اتفاقی که افتاد، می افتم...

دستش مقابل انگشت هایم متوقف شد:


romangram.com | @romangram_com