#محاق_پارت_653





#پارت186

جیب های بزرگم را پیدا کردم و دست هایم را درونش جا دادم. خواستم از کنارش رد شود و نادیده اش بگیرم؛ اما متوجه ام شد...

سرش را کاملا بالا آورد و تمام صورتش به کنار، آن گردنبند میان گردنش، تمام تنم را لرزاند.

نگاه خیره ام پی زنجیر نقره ای گردنبند بود و او انگار متوجه همه چیز شده بود.

دستش را از میان پیراهنش رد کرد و بعد گذر از لباس زیر پیراهنش پلاک گردنبند را کامل بیرون کشید.

مستقیم تماشایم کرد:

ـ یادت میاد؟

پلک زدم، پلکی که بسته شدنش آنقدر طولانی شد که اشک تا سقف چشم هایم بالا آمد. لبی تر کردم و دیگر دست مشت شده، فایده ای نداشت.

شالم را عقب دادم تا درست نگاهش کنم. بی هیچ حالت خاصی تماشایم می کرد و دقیقا متوجه حال بدم شده بود.

ـ چی می خوای؟

پلاک گردنبند را داخل لباس فرستاد:


romangram.com | @romangram_com