#محاق_پارت_652
امروز هم روز تکراری بود، کم حرف و درون گرا تر... حوصله جواب دادن به موبایل را اصلا نداشتم؛ حتی زحمت دستشویی رفتن هم، به خودم ندادم.
به تاج تخت دست دومم تکیه زده بودم و پتوی مسافرتی قهوه ای رنگم تا روی پهلویم را گرفته بود.
پنجره اتاقم رو به آسمان باز بود. طبقه چهارم یک آپارتمان زندگی می کردم و جز آسمانش هیچ چیز نداشتم. طبق معمول آسانسورِ همیشه خراب و پله های همیشه کثیف که نظافتچی سر لجش با مدیرساختمان تمیز نمی کرد.
صبح زود، وقتی که پشه هم در خیابان پرسه نمی زد، دوییدم. فکر کردم و باز فحش به خود درونم دادم.
به قول مسعود؛ انتقام عرضه می خواهد که تو نداری!
باز هم به قول مسعود؛ مرا چه به این کارهای اکشن و ماجراجویانه؟
لبخندی زدم و با یادش به صفحه سیاه گوشی ام نگاه کردم.
امروز استراحت کامل در اختیارم بود. شبیه به دانش اموزانی که یکهو تعطیلات رسمی سراغشان می آید. ذوق تعطیلی را داشتم و نداشتم...
موبایل را برداشتم و میان مخاطب های نصفه و نیمه ام، مسعود را انتخاب کردم. تا آخرین بوق منتظر ماندم و بی نتیجه بود.
شانه ای بالا انداختم و پتو را بالاخره بعد از رویم کنار زدم. دمپایی ابری هایم را پوشیدم و بند افتاده تاپم را روی شانه ام انداختم و سمت در اتاق رفتم.
یک ساعت بعد، لباس به تن زدم. مانتوی بهاره نخ نمایی که عاشقش بودم را پوشیدم و سراغ یک نانوایی رفتم.
پایم که از سر کوچه بیرون آمد، متوجه اش شدم.
تکیه اش به موتور و کلاه کپ مشکی رنگ را انقدر پایین داده بود تا نور مستقیم آفتاب مزاحم سرگرمی اش با موبایلش نشود.
romangram.com | @romangram_com