#محاق_پارت_651
ـ باهات یه کم حرف دارم...
دستم روی انتهای بند کتانی جا ماند:
ـ من ولی وقتی برای قرارهای بی وقت ندارم.
دستگیره ی در را فشردم:
ـ باید برم سرکار! امشب پرواز دارم... می دونی که پروازم مهم تر از آدم های بی ارزش زندگیمن!
در را باز کردم و کوبیدن در، به خدا که دست خودم نبودم. تا گلویم بالا آمده بود. تا گلو حرف داشتم. تا خرخره ی پر از اشک های به هق هق رسیده، بودم. ضربان قلبم آنقدر تند می زد که حتی از روی مانتوهم حسش می کردم.
دستم درست روی قلبم، مشت شد. نفس عمیقی کشیدم و در حیاط را به سختی باز کردم.
ماشین را جلوی در خانه همایون پارک کرده بودم و این برای منِ له و لورده شده، زیادی عالی بود. سوار ماشین شدم؛ ولی زحمت روشن کردن را به خودم ندادم.
با چشم هایی باز و دست هایی که دور فرمان محکمتر می شد به رو به رو خیره بودم. به تصویرِ آسمان ابری با احتمال بارشی سهمگین... این را اخبار ساعت دو اعلام کرد.
انگشت هایم را به سوئیچ رساندم و کمی سوئیچ را به داخل فشرده و با یک چرخش، ماشین را روشن کردم. پایم را روی پدال گذاشتم.
*********
احساس می کردم، این روزها به تندی می گذرند. احساس می کردم، شب ها، زود روز می شود و روز ها، زود شب می شود.
سفرهای کاری ام ادامه داشت.... زندگی ام حالا کمی به عقب برگشته بود؛ اما بی همایون، بی نیلوفر، بی میثم عوضی... کلا بی همه چیز...
romangram.com | @romangram_com