#محاق_پارت_650

ـ نمی دونستیم اینجایی!

دو ابرویم را بالا انداختم و با نگاهی به همایون جواب حرفش را دادم:

ـ عزیزم! همایون جان فراموش کردن تا بگن که من ممکن یهویی بیام اینجا!

لبخندی به مرد زدم:

ـ جوون شدی امیرارسلان خان!

نگاهم را به موها و چشم های آرایش شده ی سپیده کشاندم:

ـ سپیده جان، احیانا عروسی تشریف که نیوردید؟

دست هایم را در هوا تکان دادم:

ـ دخترتون که عروسی نکرده، همایون هم که فعلا گزینه ازدواج نداشته!

لبخندم را جمع کردم و مانتویم را با آرامش به تن زدم:

ـ شرمنده که نمی تونم مدتی پیشتون خوش بگذرونم.

شالم را روی سرم انداختم و با چند قدم کوتاه سمت کاناپه ها رفتم. کیفم را برداشتم و از کنار همایونی که حال بدش از صورت رنگ پریده اش مشخص بود، گذشتم.

نزدیک در که رسیدم، دمپایی ها را کناری انداختم و خم شدم تا بند کتانی های سفیدم را ببندم.


romangram.com | @romangram_com