#محاق_پارت_649

مچ دستم را از دست همایون رها کردم و خودم را کمی از تن گُر گرفته اش فاصله دادم.

آن دو مستقیم نگاهم می کردند. لباسم بد نبود. یک شلوار دامنی جین، همراه تاپ حلقه ای قرمز که از رنگش متنفر بودم.

آن دو اما عجیب پوشش لباسشان فرق کرده بود. اویی که هیچ وقت کفش پاشنه بلند نمی پوشید، حالا کفش پاشنه ده سانتی پوشیده است و شلوار جین خوش رنگی کنار آن مانتوی بهاره ی مشکی اش ست کرده است. لبخندم پررنگ تر شد، وقتی که موهای مسی رنگش را دیدم، این رنگ را همیشه، مرد کنارش زیادی دوست داشت.





#پارت185

مرد کنارش چه قدر جوان مانده است، انگار دوری من، آب زیر پوستش انداخته است. حالا چند قسمت موهای سفیدش کاملا مشکی شده و از ان تیپ مُسنی خارج شده بود. تیشرت سه ربع خاکستری اش را همراه شلوار کتانی پوشیده بود که همیشه به شلوار پارچه ترجیح می داد.

ـ لیلی مجنون؟

خودم را متعجب نشان دادم و کمی دهانم باز کردم، انگشتم را مقابل لب پایینم گرفتم و أدای آدم هایم متفکر را در آوردم. چند قدم به جلو برداشتم:

ـ شیرین جان، فرهاد جان تر؟

نگاهم تا چشم های مرد رفت و به چشم های زن رسید:

ـ برای مسافرت تهران تشریف اوردید ملکه؟

بالاخره ی صدای مرد در آمد:


romangram.com | @romangram_com