#محاق_پارت_648
دستش را به شانه ام رساند و به جلو تکانم داد:
ـ بهم گوش بده؛ برو...
جا پایم را محکم کردم و سخت تر سر جایم ماندم. نمی دانستم چه قرار بود ببینم که او آنقدر استرس بودنم را گرفته بود.
سرم را چرخاندم و دقیق به چشم هایش خیره شدم:
ـ وقتی اینجوری می خوای برم، می دونی بدتر برای موندن دستمو گرفتی؟
نگاهش پِی دستش رفت. یکی از دست هایش روی شانه ام و دیگری دور مچ دستم محکم شده بود.
چرخش دستگیره ی در باعث چرخیدن سر هردومان به آن سمت بود. از پیشانی تا روی گردنش عرق شُره می کرد و من نمی دانستم آن آدم پشت در، چه قدر ممکن ست مرا شوکه کند.
در نیمه باز شد و دو پا با کفش های زنانه ی پاشنه بلند سیاه دیدم. زن که کمی جلوتر آمد یک جفت کفش مردانه هم پِی آن به داخل آمد.
چشم هایم هنوز به ورودی پذیرایی خیره بود. حدسش حالا برایم سخت نبود. حالا می خواستم بروم درون اتاق همایون و طبق عادت بدِ مزخرفم، شیشه ادکلن را به دیوار بکوبم و با دو جیغ خودم را خالی کنم.
می خواستم برگردم و با دو خودم را در اتاق بندازم و یا شاید هم بخواهم پاهایم قلم شود که اینجا آمده ام.
هیچ فکرش را نمی کردم که دوباره دیدنشان آزارم دهد. هیچ فکرش را نمی کردم که هنوز بوی عطر مردانه اش بینی ام را اذیت کند و معده ام برای تهوع دست به کار شود.
دست همایون آنقدر مچ دستم را فشرد که فهمیدم؛ او بدتر از من است!
آب دهانم را قورت دادم و لبخندی که شبیه برچسب های " آفرین، صد آفرین" روی دفتر می چسباندم، روی لب هایم آوردم و خودم را هیچ غافلگیر نشان ندادم.
romangram.com | @romangram_com