#محاق_پارت_647

ـ گفتی... گ... گفت.. گفتی آب... می خوای؟

ابرویم از فرط تعجب بالا پرید و دستم روی دکمه هایم جا ماند. سمت آشپزخانه رفتم و با چند قدم کوتاه، خودم را مقابلش رساندم. به سه دکمه بازِ بالای پیراهنش خیره شدم و گردنبند جدیدی که بند چرمی داشت را به زحمت درون گردنش دیدم.

متوجه نگاهم به بند گردنبند شد و با وسواس گردنبند را عقب برد تا از دید من دور شود.

ـ همایون!

سرش آنی بالا آمد و پلک ممتددی زد. دستم را سمت گوشی موبایلش بردم که همان موقع صدای زنگ آیفون بلند شد. سرش اتوماتیک وار به سمت چپ چرخید واگر بخواهم کورکی بدهم، دقیقا نگاهش از دیوار آشپزخانه به آیفون چسبید.

دستش را روی صورتش کشید و انگشت هایش روی چانه اش جاماند. پایم را عقب کشیدم و دمپایی ابریِ کنار اپن را پوشیدم.

دکمه های دیگر مانتویم را باز کردم و با قدم های بلندی سمت آیفون رفتم. مقابل آیفون که رسیدم، مانتویم را روی دستم انداختم و سرم را بالا آوردم که دستی روی مانیتور را گرفت.

سرم به عقب چرخید و با اخم هایی از سر ندانستن، نگاهش کردم.

با صدای تیک کوتاهی از در خروجی به گوشم رسید، متوجه شدم که خودش دکمه باز کردن در را فشرده است.

ـ می خوام ازت که بری تو اتاق من و فعلا بیرون نیای!

خودم را به راست کشیدم تا تاریکی کمرنگ نزدیک دیوار منتهی به در پذیرایی دور شوم که او دستش را کنارم محکم کرد:

ـ همایون ازت می خواد که یه بار به حرفش گوش بدی!

صدای تق تق پاشنه ی کفش هایی که برسنگ حیاط برخورد می کرد، مرا ترقیب می کرد تا دقیقا همین جا بایستم و یک قدم هم عقب نروم.


romangram.com | @romangram_com