#محاق_پارت_645
سرفه ی خشکی کرد:
ـ اصلاح می کنم؛ فکر می کنی هیچوقت به دست کیان نمی میری؟
به رو به رو خیره شد و درحالی که سرش را تاسف وار تکان می داد، گفت:
ـ ارسلان یه پرونده محرمانه دستشه که تمام گندکاریای بابای کیان داخلشه. اونو تازه پیدا کرده تا از تو محافظت کنه! تا اگه انگشت کیان بهت خورد، کیان به جرم هم دستی با پدرش توی ساخت و فروش اسلحه غیرمجاز دستگیر بشه!
به چمن ها خیره بودم. به حرف های او فکر می کردم. به اینکه زندگی بی بدبختی نمی گذرد! به اینکه کیان از کدام گوری پیدایش شد که حالا ولکن زندگی سگی من نمی شود!
ـ نمیره لوت بده که تو بدنت یه چیپ پیدا کرده که داخلش فرمول ساخت یه گلوله ی اشتراکیه!
دست هایش را به چمن ها رساند و با فشاری از جا بلند شد. در حالی که خاک های کمرنگ روی پاچه ی شلوارش را پاک می کرد، ادامه داد:
ـ نمیره لوت بده، چون گروهی که الان دست کیانه، در واقع گروه باباعه تو بوده. هیچ وقت هم تو رو نمی کشه؛ چون یه سری مادون قرمز از سمت ارسلان تو گروه کیان هست!
به پایین خم شد، درحالی که کلاه سوشرت مرا روی سرم می انداخت گفت:
ـ یکی از اون مادون قرمزا من بودم!
سرم با مکث بالا آمد و با تعجب نگاهش کردم:
ـ تو از اولم سمت کیان نبودی؟
لبخند مسخره ای تحویلم داد:
romangram.com | @romangram_com