#محاق_پارت_644
لبخندم جمع شد و با صورتی که رو به اخمی می رفت، پرسیدم:
ـ ماهرخ، همون فامیل کیان؟
ـ دارم به با ماهرخ بودن فکر می کنم.
خودم را بیشتر بالا کشیدم:
ـ داری فکر می کنی؟ این همون زیر دست کیانه!
از حالت خوابیده به خمیده در آمد:
ـ همه آدم های اطراف کیان از زور اجبار کنارشن! چون همشون یه نقطه ضعف دست کیان دادن...
پاهایش را روی زمین خم کرد و دست هایش را رویشان گذاشت:
ـ من نقطه ضعف ندارم! حتی بابام هم نقطه ضعفم نیست... درسته الان جهان ترسیده و ازم خواسته برگردم و پیش خودش باشم؛ اما نمی خوام برم.
سرش را سمتم چرخاند:
ـ فکر می کنی کیان هنوز تحت نظر ندارتت؟
پوزخندی زد:
ـ فکر می کنی زندگیت الان خیلی نرماله و هیچ وقت نمی میری؟
romangram.com | @romangram_com