#محاق_پارت_643
ـ مشکوکه دوییدنم؟
ابرویی بالا انداخت و پایش را تکیه گاه دست تا آرنج تا شده اش کرد:
ـ تو همیشه مشکوکی! دوست داری بیشتر برام حرف بزن!
مانند خودش ابرویی بالا انداختم و بی توجه به آدم هایی که نگاه های مسخره شان مزاحممان می شد، سرم را جلو تر بردم و با یکی از دست هایم گوشش را سمت خودم کشیدم. صورتش از درد جمع شد و ناله اش بلند شد.
ـ من مشکوکم یا تو که چند روزه حواسم بهت هست که با یه دختری قرار میذاری!
چشم هایش گشاد شد و لبی تر کرد:
ـ منو تعقیب می کنی؟
چشم هایم را ریز کردم و بی مقدمه چنگی به موهایش زدم. حالا موهایش کمی بلندتر شده بود و حداقل دستم میان موهایش می رفت.
ـ نه! خودم دیدم چندبار با ماشین اون اومدی...
سرش را عقب کشید و با کف دستش ضربه ی محکمی به پیشانی ام زد. خودم را عقب کشیدم و با خنده اضافه کردم:
ـ کلک بازی بلدی بی شرف؟
پوزخندی زد و طاق باز رو به آسمان دراز کشید:
ـ ماهرخه...
romangram.com | @romangram_com