#محاق_پارت_642





#پارت183

قطرات عرق از روی کمرم سُر می خورد و یک لحظه نمی ایستادم. دست هایم تا آرنج خم بود و یک بطری آب در دست داشتم.

مسعود کمی ان طرف، بطری شیرکاکائویش را سر می کشید و با بی خیالی تماشایم می کرد.

در بطری را باز کردم و قلپ دیگری آب خوردم و دوباره به دوییدنم ادامه دادم. از مقابل مسعود گذشتم و چشم غره اش را نادیده گرفتم.

با دکمه های روی هندزفری ام صدای آهنگ را بیشتر کردم و پلک محکمی زدم.

" ـ برای تک تک این بخیه ها هر روز حاضرم جواب پس بدم.."

کف دستم را روی صورتم کشیدم و نزدیک چمن ها که شدم، سرعت پاهایم را کمتر کردم. خودم را درازکش روی چمن ها انداختم و چشم هایم را بستم. نمی توانستم به پشت روی چمن ها دراز بکشم، حتی نمی توانستم طاق باز بخوابم، تمام تنم با یک فشار آرام درد می گرفت.

دستم را کج کردم و کف دستم را روی کمرم گذاشتم. چشم هایم را بستم و به آن روز فکر کردم. به رد انگشت هایش که تمام بخیه هایم را لمس کرد، به حرف هایش که دقیقا از آن روز در ذهنم مرور می شود، به سیما بیشتر از همه فکر کردم. برایش مهم نبود که بچه اش بی پدر شود و تنها متقاضی کشتن خودش بود!

متوجه حضور مسعود شدم. عطر بدبویش را هنوز عوض نکرده بود و من در فکر این هم بودم که فکری برای او کنم. دردش یک کادوی ناقابل است!

ـ چند روزه مدام میای این پارکه می دوئی!

دست هایم را زیر صورتم گذاشتم و کمی سرم را چرخاندم تا صورتش را ببینم:


romangram.com | @romangram_com