#محاق_پارت_641
ـ اینو قشنگ ببین...
دستم را روی صورتم کشیدم و به زخم چاقوها با صورتی جمع شده نگاه کردم. کیان اول اسم خودش را به انگلیسی روی بدن او حکاکی کرده بود. زخمش انقدر عمیق بود که هنوز خوب نشده بود.
ـ منم تحمل کردم. منم از تو بدترش رو توی بی هوشی و با چشم های باز دیدم. دیدم که چطور زنم رو شلاق می زد و ادعا می کرد چیزی نمی دونه!
پیراهنش را با خشم پایین انداخت و درحالی که خم می شد گفت:
ـ راضیم زندگی نکنم تا همه چی رو فراموش کنم. راضیم حتی بمیرم و بچه ای که تو حرفشو می زنی بی پدر بشه؛ اما دیگه نباشم.
پایش را روی زمین کشید و تیشرتم را سمتم پرتاب کرد:
ـ از روزی که ارکیده خودکشی کرد، یک لحظه نتونستم آروم باشم. آره عذاب وجدان دارم. آره مشت مشت قرص خواب می خورم تا شب بخوابم؛ اما اینا دلیل نمیشه که فکر کنی من عالیم، من حرف ندارم. من دارم مثل بچه مایه دار زندگی رو می گذرونم...
دستش را سمت پایش برد و طناب را آرام باز کرد:
ـ من تهرانم! هر وقت بخوای میام تا بیشتر شکنجه روحیم بدی! این طعنه نیست، جدی میگم.
به سختی از جا بلند شد و قدمی به جلو برداشت. تیشرت را از دستم گرفت و کف هر دو دستش را روی کمرم کشید:
ـ برای تک تک این بخیه هر روز حاضرم جواب پس بدم.
سرم را از درون یقه لباس رد کرد و بی هیچ حرف اضافه ای از کنارم گذاشت....
**
romangram.com | @romangram_com