#محاق_پارت_640

دست آزادم را سمت صورتش بردم و نگاهش روی صورتم دقیق شد. لبخندی زدم و قطرات اشک از چشم هایم میان لب هایم مخفی می شد.

ـ هرشب که می خوام بخوابم یادم میاد که چیکار با من کردید!

چشم هایش را که بست، بی امان صورتش را تکان دادم:

ـ هر شب دستت به تن من می خورد! هر شب با اون خنده های کثیف کیان دستتون به بدن من می خورد! هرشب بیهوشم می کردید! هرشب اون قرص زهرماری رو به خوردم می داد، اونقدر که معتادش داشتم می شدم.

چشم هایش هنوز بسته بود و صورتش را نمی توانستم درست ببینم. آفتاب از پنجره دوری کرده بود و فضای اتاق تاریک تر می شد.

ـ جای اینکه شبیه یه آدم هشت ساعت در روز بخوابم، دو روز تمام توی رخت خواب بودم...

دهانش که باز شد با عصبانیت گفتم:

ـ نیوردمت اینجا حرف بزنی!

اما او بی اهمیت به عصبانیتم، دستش را از کمرم پایین انداخت:

ـ من این دردا رو کشیدم...کیان فقط تو رو شکنجه نمی داد!

دستش سمت پیراهن خودش رفت و لباس را تا نیمه بالا زد. انگشت های دست راستش را روی سینه ی برهنه اش کشید:

ـ اینو می بینی؟ منم بی هوش بودم.

پلک محکمی زدم و قطره ی بزرگی از چشم هایم سُر خورد. دست او نزدیک جناغ سینه اش رفت:


romangram.com | @romangram_com