#محاق_پارت_639

ـ نه! نه من کیان نیستم بخوام باهات بخوابم!

اخمی کرد:

ـ تو رو خوب می شناسم...

پوزخندی زدم و یقه ی تیشرت خاکی رنگش را محکم کشیدم:

ـ می خوام بهت نشون بدم که هرشب چه جوری می خوابم!

صامت نگاهم کرد و من انگشت های دستش را یکی یکی از مشت رها کردم.

چشم هایم از اشک پر شده بود و حالم آنقدر بد بود که می خواستم فقط یک نفر باشد تا به هر زور و ضربی ست با یک کتک جانانه آرامم کند.

انگشت اشاره اش را سمت کمرم کشیدم و گفتم:

ـ اینا رو خوب دیدی!

سرش را سمت مخالف چرخاند و انگشت اشاره اش قلاب دستم شد. مچ دستش را این بار کشیدم و کف دستش را روی بخیه ضخیم نزدیک ستون فقرات چسباندم:

ـ من تا خود الانش شبا خواب نداشتم...

کف دستش را حرکت دادم و صورت او که از درد جمع شد، اشک خودم در آمد.

ـ عذاب وجدان نداری که هم خواهرم و هم منو سرویس کردی؟


romangram.com | @romangram_com