#محاق_پارت_638

و سرش به حالت دورانی پایین افتاد. ناله های ریزش از دردِ دست شکسته اش بود و شایدم پایی که با طناب دور صندلی گره خورده بود.

تنش را همراه لباسش بالا کشیدم و به سختی توانستم لرزش بی امان دستم را کنترل کنم.





#پارت182

تنش را همراه لباسش بالا کشیدم و به سختی توانستم لرزش بی امان دستم را کنترل کنم. روی صندلی برگرداندمش و درون صورتش زل زدم. چشم هایش بی هیچ مقاومتی به من خیره بود. پلک سختی زد و صورتش از زخم بالای پیشانی اش درهم رفت.

ـ نمی تونم بهت برگردونمش...

قطرات خون از کناره ی بینی اش، دوباره روی دستم ریخت و او ادامه داد:

ـ هرکاری کنی حقمه!

انگشت های دستم را به موهای بلند روی صورتش رساندم:

ـ راستش خودت هم می دونی هرکاری نمی تونم...

دکمه های مانتویم را یکی یکی باز کردم و او شبیه مجسمه ای چندساله تماشایم کرد. مانتو را کناری انداختم و تیشرت آستین بلندم را در یک حرکت بیرون کشیدم.

پاهایم را به عرض شانه باز کردم و او سرش پایین انداخت. به جلو خم شدم و چانه اش را محکم بالا گرفتم:


romangram.com | @romangram_com