#محاق_پارت_637

انگشت هایم را زیر چانه اش محکم کردم:

ـ مگه نه بچه زرنگ؟

جوابم را که نداد با حالت عصبی ای چانه اش را تکان دادم:

ـ می خوای ببینی که می تونم بچه ات رو بی پدر کنم؟ می خوای ببینی که چی ازم ساختید؟

لکه های خون روی کف دستم را روی صورتش کشیدم:

ـ می خوام بدونم اون بچه ات بی پدر بشه شبیه من میشه یا چی!؟

سرفه ی خشکی کرد و بی حال به جلو افتاد. سرش درون سینه ام پرت شد و حالم را به هم زد. پایم را جلوی صندلی اش گذاشتم و محکم به عقب هُلش دادم.

سرفه هایش که قطع شد با صدای ضعیفی گفت:

ـ چی... چی.. چی می خوای پامچال؟

ایستادم و درحالی که چنگی به لباسش می زدم گفتم:

ـ ارکیده رو.. می تونی بهم بدیش؟

به چشم هایم خیره شد:

ـ نمی تونم...


romangram.com | @romangram_com