#محاق_پارت_636

جدیدا امیر ارسلان زنگ می زد. جدیدا گلاب خاتون پی مرا از دخترش سما می گرفت. خاله ام را می گویم. همه شان جدیدا نگرانم شده اند.

بی انصافی نمی کنم، خاله ام همیشه زنگ می زد، همیشه برایم جوک های مثبت هجده خنده دار می فرستاد و همین برای من بس بود! مرا چه به خواستن بیشتر! این قانون من شده بود.

مرد با یک مَن کمر خم شده مرا تا جلوی در اتاق همراهی کرد و رفت. در اتاق را باز کردم و سرم از هجوم درد به پایین خم شد.

انگار هیچ جا را نمی دیدم. تاریکی تمام اتاق را گرفته بود. دو دختر روی یک تخت دونفره با هم گل یا پوچ بازی می کردند و دختر بزرگتر همیشه جر می زد تا صدای نق نقوی خواهر کوچکترش را در بیاورد. یک عروسک بدقواره ی دست دوز کنارش بود که چشم های دکمه ای چوبی داشت.

با صدای کشیدن صندلی او، سرم را محکم تکان دادم و کف هر دو دستم را روی پیشانی ام چسباندم. قطرات درشت اشک تا زیر گردنم مزاحم مقاومت پوشالی ام می شد.

دست لرزانم را به صندلی چوبی رساندم و بی نگاه به آن تخت، روی صندلی نشستم.

مقنعه ام را آنقدر عقب کشیدم که دور گردنم افتاد. هیچ مویی روی صورتم نریخت و هیچ چیزی جز چند قطره اشک مزاحم من نمی شد.

نور کمرنگ پنجره ی کوچک بالای تخت باعث می شد تا صورتش را بهتر ببینم. خوب از پس صورتش بر آمده بودند. دیگر بی حالت نگاهت نمی کرد. چین های کمرنگی اطراف پیشانی و گونه اش با آن خون جاری از بینی اش مزین شده بود.

ـ حالت چطوره بچه زرنگ؟

دست هایم را روی سر زانوهایم گذاشتم و ادامه دادم:

ـ نذاشتم چمدونم به خونه برسه. مستقیم اومدم تا بهت یه حالی بدم. سرم درد می کنه برای حال دادن به تو...

سرش را بالا آورد و لب هایش از هم که باز شد از جا پریدم و صندلی ام را درست مقابلش به زمین کوبیدم:

ـ اینجا من باید حرف بزنم...


romangram.com | @romangram_com