#محاق_پارت_635
تماس را قطع کردم و چمدان سنگینم را کشیدم. وارد سالن انتظار شدم و با گرفتن سوئیچ ماشین از مرد نگهبان راهی درب خروجی سالن شدم.
صدای زن روی اعصابی که شماره پرواز ها را اعلام می کرد درون مغزم زنگ می زد. ریموت را میان مشت فشردم.
صندوق ماشین را زدم و چمدان را درونش گذاشتم. دکمه بالای مانتویم را باز کردم و پیش به سوی جایی می رفتم که بودنم را می طلبید.
ماشین حرکت کرد و دیگر تماس های مسعود بی پاسخ ماند. دیگر پیامک های دلسوزانه ی همایون را نمی خواندم و دیگر به پشیمانی میثم اهمیت نمی دادم. می خواستم به کل زندگیم گند بزنم! می خواستم با چیزی پیش رَوَم که برعکس من بود!
ماشین که میان جاده افتاد، دو دل شدم که نکند بعدها عین سگ پشیمان شوم و به چه کنم چه کنم بیوفتم!؟
با دستی که به لبه ی پنجره تکیه داده شده بود، پیشانی پردردم را لمس کردم و با یک نفس عمیق اعتماد سلب شده ام را کمی برگرداندم.
هوا از فصل عید خارج شده بود و به اوایل اردیبهشت ماه نزدیک می شدیم.
راه میانبر را رد کردم و بعد وارد خاکی عظیمی شدم. پایم را بیشتر روی پدال گاز فشردم و کلوخه ها را به سختی رد کردم.
دردم چه بود که خواستم این جا بیاورنش؟ من که می خواستم او را به زندان بیندازم و او برای طلب بخشش به موس موس بیوفتد!
شانه ام را بالا انداختم و فرمان را چرخانده وارد ورودی یکی از کوچه باغ های می شوم.
آدرسی که همیشه یادم می رفت حالا در مغزم جا به جا می شد. این جا جاییست که برای تعطیلات می آمدیم.
در ماشین را محکم بستم و سوئیچ را میان مشت گرفتم. از شیشه ماشین متوجه گوشی ام بودم، خودش را داشت می کشت. مسعود نگرانم می شد و او داشت کم کم برایم شبیه همایون می شد. شبیه یکی از دردهایی که کنارم الکل درصد بالا می خورد و با اینکه از باقالی متنفر بود برای دل من باقالی می خورد و درعوضش لبو در دهان من جا می داد. چه قدر شبیه ارکیده بود!
با سر کلید سوئیچ به در آهنی سه ضربه زدم و در بی مکثی باز شد.
romangram.com | @romangram_com