#محاق_پارت_634
موهایش را کنار زدم و من می بوسیدمش تا یادم رود که غلط اضافی زندگی هردومان هستم. که این مردک لامصب آن چیزی نبود که من می خواستم؛ اما آن چیزی شد که نباید می شد!
دست آزادش را به پیراهن نخی ام رساند و رد انگشتانش روی بخیه هایم حس کردم. لب هایم که رها شد، سرش به کنار گوشم چسبید و کاش آرام شود.
انگشت اشاره اش را روی بخیه اول کشید و لب هایش روی گوش هایم نگه داشت:
ـ دردت به جونم....
و او که غصه ام را می خورد، من لعنت می فرستادم به خودم که چرا شب را کنارش گذراندم تا درد کشیدنم را ببیند. لب هایم محکم روی هم فشردم و نفس عمیقی کشیدم:
ـ برای تک تکشون هر روز داری عذاب می کشی!
سرش را عقب کشید و پیشانی اش به پیشانی ام چسباند:
ـ می تونی بهم بگی دوستم داری تا عذاب نکشم!
پلک زدم و دهان خشک شده ام را باز کردم؛ اما جای حرف، بیش از قبل، برای بار چندم بوسه طلبیدم و او با تمام حال بدش، با تمام سردردهای مسبب بی خوابی هایش، با تمام کابوس های هرشب میان تختش، مرا می بوسید و مرا چه شده است که بی خیال این مرد نمی شوم؟
***********
#پارت181
romangram.com | @romangram_com