#محاق_پارت_633

ـ چشماتم که بستی براش!

تک خنده ای زدم و به جایی که قبلا ایستاده بودم نگاه کردم. مسیر نگاهش به ان سمت رفت و من گفتم:

ـ می بینی که نور افتاب اون جا مستقیمه!

سرش را سمتم نچرخاند و با همان اخم هایش به در نیمه باز پذیرایی و پرده های بلند سفید نگاه کرد.

انگشت های دستم را تا روی گوش هایش رساندم و او بی ملاطفت مرا به سمتی که می خواست کشید.

طبق عادت همیشه اش سر تایم های ناهاری موسیقی آرامی پخش می شد و الان دقیقا تایمی بود که او به خودش اهمیت می داد.

نگاهش تا روی ساعت که رفت، گردن کشیدم و گونه ام را به گونه اش چسباندم. موزیک به طور خودکار از تی وی روشن شده پخش می شد و صدای نرم مرد خواننده چیزی بود که او دوست داشت.

انگشت های دست چپش از میان گردنم به کناره ی گونه ام چسبید و سرم را جلوتر از حد معمول کشید. بینی اش مماس با بینی ام قرار گرفت و از بین موهای به هم ریخته اش نگاهم کرد. چشم هایش به سرخی می زد و همان تَر شدگی همیشگی را داشت.

ـ عوضی تر از تو، توی عمرم ندیدم.

دست هایم را به دور کمرش رساندم و بی خیال این حرف مزخرف دائمی اش، لب هایم به با او بودن اشتیاق نشان داد. بار چندم می شد؟ بار سوم یا چهارم؟ هربار هم من شروعش می کنم، هربار هم من می بوسمش و او ادامه می دهد! بار چندم می شد؟

انگشت هایش را به زخم بالای لبم رساند و چسب زخم کوچک مربعی را از پوست لبم جدا کرد. با چشم های باز نگاهم کرد و زمزمه وار گفت:

ـ دوست دارم نبینمش!

سرم را تکان دادم و او لب بالاییش را روی زخم گذاشت و نرم بوسید. من چشم هایم باز بود. دقیق نگاهش می کردم. دستش بیشتر چانه ام را سمت خودش کشید. لب هایم بین لب هایی بود که نبودنش به صرفه تر بود.


romangram.com | @romangram_com