#محاق_پارت_632

سرش را به چپ کج کرد و دستش را روی چشم هایش گذاشت. عمری می گذشت که او فقط اشک هایش درونهایش خفه می کرد.

نمی خواست گریه کند! نمی خواست من گریه ببینم! راستش اصلا اشک نبود، فقط...نمی دانم چرا هربار از من می ترسید و چشم هایش اینگونه تر می شد.

دستم را به دور گردنش رساندم و حوله ی سفید را از دور گردنش باز کردم.

کف دستم را روی گردن عرق کرده اش کشیدم:

ـ کافیه! واقعا کافیه...

مستقیم نگاهم کرد. چشم های زیادی معمولی بی حالتش، هیچ حسی نداشتند.

ـ اینم می دونم یه روزایی با هم بودید!

دستم را روی پیشانیش کشیدم و موهایش عقب فرستادم:

ـ هزار بار توضیح دادم...

ـ هزار بار هم دیدم که چه قدر هوا خواه شده! برای اینکه حرص منو در بیاره... دارم بهت می گم، یک بار دیگه دستش بهت بخوره، یه جور دستاشو قطع کردم که تا آخر عمر زجر بکشه. اینو تو کله پوک خوشگلش فرو کن.

دست هایم را بالا دادم تا آستین گشاد لباسم بالا برود. نگاه کوتاهی به دستبند زنجیری ام انداختم:

ـ اون نمی خواست منو ببوسه!

پوزخندی زد و حوله را روی شانه اش انداخت:


romangram.com | @romangram_com