#محاق_پارت_631
ریشه های بلند جلوی موهایش تا روی چشم هایش را پوشانده بود و نمی توانستم درست چهره اش را ببینم. فَک سخت شده اش و رگ قطور گردنش را و حتی سیبک گلویش را می دیدم که چه سخت حرکت می کرد.
خودم را جلو کشیدم و رو به رویش ایستادم. دستم را بند شانه ام کرد و درحالی که به دیوار سفید پشت سرم تکیه می دادم گفتم:
ـ هربار باید بهش گیر بدی؟
سرش را آرام بالا آورد و من برای آن سرخی و اشک کمرنگ میان چشمش جمع شده بود، هزار بار مُردم!
قدمی به جلو برداشتم و او هم قدمی به جلو برداشت:
ـ می خواست ببوستت!
پلکی زدم و با تعجب نگاهش کردم. دستم را جلو بردم و چاقو را از دستش بیرون کشیدم و کناری پرتاب کردم. مشتش را میان دستم گرفتم:
ـ داشت راجع به زخمم می پرسید! اینقدر روش حساس شدی که چاقو کشی می کنی؟ من تو رو اینجوری شناختم؟
#پارت180
romangram.com | @romangram_com