#محاق_پارت_630

ـ چیه باز هار شدی، پاچه اینو اونو میگیری یا...

او را دیگر نتوانستم مهار کنم و در یک حرکت دست به جیب شلوار شش جیبش شد و چاقوی ضامن دارش را زیر گلوی مسعود گذاشت. مرا آنقدر محکم به زمین پرتاب کرده که شانه ام به قاب آهنی برخورد کرده بود. خودم را روی زمین کشیدم و با ناله از جا بلند شدم.

مسعود را آنقدر عقب عقب برد که بیخ دیوار خفتش کرد. از موهایش قطرات آب چکه می کرد و رد کمرنگ حمام نیمه وقتش بر سطح بدنش دیده می شد. هنوز حوله کوچک سفیدی که دور گردنش پیچانده بود را باز نکرده بود.

دستم را به سختی روی بازویش گذاشتم و به چشم های دو دو زن مسعود خیره شدم. مسعود عین سگ ترسیده بود. می دانست از او هر کاری بر می آید.

دهانش را کمی باز کرد و نفسش را از دهانش خارج کرد:

ـ بهت گفتم دور پامچال نپلک! گفتم دم پر نباش تا پرات رو قیچی نکردم.

مسعود می خواست بیشتر از این پیشروی کند که با نشان دادن ابرویم، دهانش را بست.

دستم را جلوتر بردم و روی دست مشت شده اش گذاشتم:

ـ چاقو رو از گردنش بردار!

بی حرکت و بی واکنش ایستاده بود. صدایم را قطعا می شنید ولی گوش نمی داد.

نوک تیز چاقو به پوست گردن مسعود آنقدر فشرده شده بود که قطرات ریز خون تا روی دست من و مشت او می ریخت.

انگشت شست و اشاره ام را به کناره ی چاقو که سمت من بود، چسباندم و با سختی چاقو را کمی از گردن مسعود فاصله دادم. مسعود نفسی عمیق کشید و او به سختی خودش را عقب کشید.

مسعود فرصت را غنیمت شمرد و با پاهایی که روی زمین می کشید، سمت در خروجی رفت. صدای بسته شدن در را که شنیدم با عصبانیت سمت او چرخیدم.


romangram.com | @romangram_com