#محاق_پارت_629

ـ پرو نشو بینم.

مچ دستش را گرفتم و او ماهرانه یکی یکی از انگشت هایش را روی چسب زخم کشید و گه گاهی با شیطنت های لوسش، پوست لبم را لمس می کرد.

دقیقا در ضلع وسطی سالن ایستاده بودیم و عمارت پر سکوت مرا راغب می کرد تا بیشتر اذیتش کنم؛ اما به جنجال بعدش نمی ارزید.

انگشت های دستم را به آرامی از دور مچ دستش آزاد کردم و چشم هایم را برای چند لحظه به خاطر نور مستقیم نور خورشید که از پنجره بلند ضلع شرقی به داخل پذیرایی می تابید، بستم.

بستن چشم من همانا و یورش آدمی که هیچ فکرش را نمی کردم همانا!

پلک محکمی زدم و با چشم های گشاد شده به او خیره شدم. چنان خودش را به تن او کوبیده بود که او چند قدم آنطرف تر روی زمین به خودش می لولید.

با وحشت سمت آن دو دویدم و با اضطراب نامشان را صدا زدم. با دست هایم به جان رکابی سرخابی او افتادم تا از روی دیگری جدایش کنم.

مسعود با لبخند چندش آوری، انگشتش را کنار لبش کشید و خون جاری شده را پاک کرد:

ـ مردک وحشی!

با خیز دوم او، خودم را جلوی مسعود پرت کردم:

ـ جان من.. جان من...

کمی عقب رفت و مسعود فرصت ایستادن پیدا کرد. درست پشت سرم ایستاد و او مقابلم با نفس های تند شده ای خیره چشم هایم شد.

مسعود با حرص آرام و طعنه آمیز گفت:


romangram.com | @romangram_com