#محاق_پارت_627

ـ ناراحت نشید بچه ها... من مدتی هست که رشوه نمی گیرم چون بهم شک کردند.

عقب نشینی کرد و مضطرب ما را دعوت به نشستن کرد.





#گریزی_به_آینده





#پارت179





قدمی به جلو برداشت و میان پذیرایی گیرم انداخت. چشمکی شیطنت آمیز زد و من با لبخندی نظاره گر او شدم.

ـ سرت بهتر شده؟

موهای روی پیشانی ام را عقب زدم و دست او روی پیشانی ام نشست.


romangram.com | @romangram_com