#محاق_پارت_626
پیپ بی قواره اش را روی میز گذاشت و کمی به جلو خم شد:
ـ قیمتم بالاتره!
مسعود با لبخندی نگاهش کرد:
ـ قرار شد حریص نشید...
با خنده ی بلندی به مسعود که خیره تماشایش می کرد، نگاه کرد:
ـ با اطلاعاتی که از این شخص دادید؛ اگر من دستگیرش کنم، ترفیع می گیرم! سود دستگیریش بیشتره!
با پوزخندی سرم را تکان دادم:
ـ فقط می خوام یه پرونده جعلی بسازید و زندانی بشه و شکنجه بشه! برام مهم نیست که چه قدر ولع دستگیریشو دارید!
ابرویی بالا انداخت و دستی به موهای پر تقریبا سفیدش کشید:
ـ ناراحت میشم اینجوری باهام صحبت بشه!
کیفم را از روی پایم برداشتم و درحالی که از جا بلند می شدم گفتم:
ـ پس بهتره از اینجا بریم.
مسعود هم خم شد تا بلند شود که مرد با همان خنده مزخرفش گفت:
romangram.com | @romangram_com