#محاق_پارت_625

انعکاس کوبش پاشنه پایم به پارکت ها حس غرور می داد و مسعود دستم که دستم را می فشرد، کمی به او فکر می کردم که نباید وارد این قضایع می شد.

در پذیرایی را دو خدمتکار دیگر باز کردند و با ورودمون موجی از بوی عود درون صورتم پخش شد.عینک آفتابی ام را روی موهایم گذاشتم و دستم را از دور بازوی مسعود باز کردم.

مرد با لباس خانگی زیادی راحتش با صدای بلندی سلام کرد و خوش آمد پر و پیمانی به ادامه سلامش چسباند. مسعود با وقاری که با آن خالکوبی هایش بعید بود، دست مرد را فشرد و سلام رسایی حواله اش کرد.

لبخند هرچند بی میلی به مرد زدم و او با اشاره ای ما را سمت مبلمان راحتی خانه اش کشاند. مسعود کمی از من جلوتر راه می رفت.

از پشت به استایلش نگاه می کردم، می فهمیدم زیادی به ارکیده می آمد. می فهمیدم پایم را کج نگذاشته ام و راهم را اشتباه نرفته ام. باید خیلی کارهای می کردم تا کمی قلبم آرام گیرد. اوایلش می گفتم می روم و خشایار را خر دوتا ماچ و بوسه می کنم و بعد ولش می کنم؛ اما خب نمی شد، او زن داشت و حالا پدر می شد، حق سیما این خیانت نبود، اگرچه فکر می کنم خشایار هیچ وقت به من پا نمی داد.

آن صورت خشک و بی انعطاف که گه گاهی فقط کنار سیما به لبخند می رسید، نشانی از عشق را نداشت. الان با آن چیپ چه کار می کردند؟ مهم بود؟

شانه ای بالا انداختم و کنار مسعود روی مبل سه نفره نشستم. دستم را روی دسته ی فلزی مبل گذاشتم و پرسیدم:





#ادامه_پارت😅





-خب آقای رضایی میدونید که برای چی مزاحمتون شدیم؟


romangram.com | @romangram_com