#محاق_پارت_624

تک خنده ای زد و موهایی که حالا پر پشت تر شده بود را لمس کرد. دستی به کناره سرش که تراشیده شده بود کشید و گفت:

ـ من ساخته شدم برای خوشتیپ بودن!

نگاهی به شلوار جین مشکی اش کردم و کتونی های نایک مردانه اش را از نظر گذراندم. عینکش را روی چشمانش قرار داد و با ضربه ی کوتاهی عینک مرا که روی موهایم قرار داشت را پایین داد و دست آزادم را از میان دست حلقه شده کنار پهلویش رد کرد.

ـ امیدوارم پشیمون نشیم...

نگاهش کردم و لب های رژ خورده ی نارنجی ام را به هم مالیدم:

ـ اونی که تهش پشیمون میشه منم نه تو!

دکمه آیفون تصویری را لمس کرد:

ـ من به ارکیده زیادی وصل بودم. جزئی از منه!

سری تکان داد و درها به طور خودکار باز شدند و هردومان قدمی به جلو برداشتیم و او پرسید:

ـ جای بخیه ها بهتر شده؟

پایم محکمتر روی سنگ ریزه ها گذاشتم:

ـ نه...

چیزی نگفت و با آن لبخند مصنوعی اش به رو به رو خیره شد. وارد راه سنگی شدیم و خدمتکار درب چوبی ورودی را با سری که کمی خم بود، باز کرد.


romangram.com | @romangram_com