#محاق_پارت_623

نفسی عمیق کشیدم و مستقیم سمت آبدار خانه رفتم. این مملکت با کمی پول وا می دهد چه برسد به کسی که ادعا پوشش لباس وظیفه را دارد. دقیقا داشتم به رشوه فکر می کردم. داشتم گند می زدم به حساب دست نخورده ای که حالا برای...

مردی که سینی در دست داشت لبخندی زد و خوب مرا شناخت! چیزی از او نمی خواستم جز این که رشوه گیر ترین مامور وظیفه شناس را بشناسم! من به چنین مردی که با پول تا قله قاف برود نیاز دارم.

هنگام خروج از قاب در، پاکت کوچک سفیدی را دستم داد و همان موقع صدای پیامک گوشی اش که واریزی پول بود را شنید.

نگاهی به دوربین های مداربسته کردم و به سمت دستشویی که انتهای سالن قرار داشت رفتم. دستگیره یکی از دستشویی ها را کشیدم و با وارد شدنم، سریع پاکت را باز کردم و به اسامی که با درجه هاشان نوشته شده بود را خواندم.

پاکت را پاره کردم و کاغذ مربعی را از میان بند تاپم درون لباس زیرم قایم کردم. چادر را روی سرم انداختم وبعد از بیرون آمدن از دستشویی، از پاسگاه بیرون زدم.





موبایلم را درون جیب مانتوی سفیدم انداختم و دستی به آستین های طرح دار سنتی ام کشیدم. قفل ماشین را زدم و مقابل درب سفید رنگ ایستادم.

با صدای کشیده شدن لاستیک بر روی آسفالت کوچه، سرم را چرخاندم و بالاخره دیدمش. لعنت به این ماشین زیادی لاکچری اش!

هوا زیادی خوب بود و حال من بهتر می شد اگر همایون عید را تبریک می گفت. دو هفته از عید گذشته بود و فصل بهار هنوز کاملا به تهران نیامده بود. رد پای برف اخرین روزهای اسفند اطراف درختچه ها دیده می شد.

قدمی به جلو برداشتم و صدای تق تق کفش های پاشنه بلند ده سانتی ام را دوست داشتم. با وسواس ست خوبی پیدا کردم تا در نظر مردی که خواهم دید، پولدار به نظر بیایم.

در ماشین را بالا داد و سرش را بیرون کشید. از ماشین که کاملا پیاده شد، لبخندی زدم. مردک زیادی خوش پوش بود. دستی به لباس زیر کت کرم رنگش کشید و تک دکمه میانه ی کتش را بست. در ماشین را پایین کشید و ریموت را درون جیبش انداخت. مقابلم که ایستاد، ابرویی بالا انداخت:

ـ زیادی به من میای!


romangram.com | @romangram_com