#محاق_پارت_622
ـ لاغر تر شدی...
لبخند کجی زدم و بند کوله ام را روی دوشم انداختم:
ـ ولی تو خوب بهت زن و زندگی ساخته!
پوزخندی زدم و از کنارش بدون اینکه منتظر جوابی باشم گذشتم.
قدمی بعدی ام با روشن شدن موتور او همراه شد. پایم را محکم تر روی زمین کوبیدم و از کوچه خارج شدم.
مقابل 206 ایستادم. پشتم را در شاگرد چسباندم و به او که موتور را جلوی در خانه ای با پلاک 30 پارک می کرد، خیره شدم.
مقابل در خانه اش ایستاد و نگاهش به من افتاد. می دانستم مشکوک می شود، می دانستم ساکت نمی شیند، می دانستم او خشایار است!
چرخیدم و در ماشین را باز کردم.
از محله شان خارج شدم و پایم را محکم تر روی پدال گاز فشردم. باید بروم، باید کاری کنم. باید او را سرجایش بنشانم. اگر ارسلان نتوانست کاری کند، من کاری می کنم که تمام اتفاقات گذشته را در آینده بالا بیاورد.
#پارت178
بعد از نیم ساعت، مقابل پاسگاه نگه داشتم و چادر ساده ام را از کوله پشتی ام بیرون کشیدم. درون آینه راننده شالم را جلو کشیدم و چادر را روی سرم انداختم. ریموت را میان مشتم چرخاندم و با قدم های بلندی سمت در ورودی پاسگاه قدم برداشتم.
romangram.com | @romangram_com