#محاق_پارت_621

ـ بیا بی خیال شیم. من و تو آدمش نیستیم.

پوزخندی زدم و تکیه ام را از درخت برداشتم:

ـ آدمش میشیم. اگه نمی تونی، می تونی بری. مشکلی با این قضیه ندارم. درکت می کنم؛ اما من برای ارکیده این کار رو می کنم...

کلاه کپ را روی سرم گذاشتم و ادامه دادم:

ـ اومدی تهران خبرم کن...

تماس را قطع کردم و قدمی بعدی با ورود موتور او به داخل کوچه همراه شد. دستم را کنار پایم مشت کردم و خواستم مخفی بشم؛ اما...

متوجه حضورم شد و با احتیاط رهگذر را رد کرد و با مکث طولانی ای موتور را کنار پایم خاموش کرد. کلاه کاسکت را از سرش برداشت و دستکش های چرمش را درون کاسه ی کلاه انداخت. موهای نیمه بلندش را از پشت بسته بود و صورتش خالی از ته ریش بود.

ـ مشکلی پیش اومده؟

سرم را تکان دادم و بالبخند پرسیدم:

ـ اتفاقی از اینجا رد می شدم. تو اینجا چیکار می کنی؟

ابرویش بالا پرید و دست های من دیگر توان مشت نگه داشتن را نداشتند.

ـ خونه موقتیم این جاست...

به چشم هایم خیره شد:


romangram.com | @romangram_com