#محاق_پارت_620

رنگ قهوه ای و نارنجی اش را دوست داشتم. همه اتاق غریبه بود، جز بوی عطر من... جز چمدان خوابیده شده کنار چوب لباسی...جز لباس های پرت شده کف اتاق پر ازدحام...

همه جا غریبه بود، جز منی که همیشه تنها هستم و تنها می مانم. بی لطفی و بی انصافی نمی کنم؛ همایون همیشه هوای دلم را داشت؛ اما حالا دیگر همایونی نبود که شاملو بخواند و دلش آیدا بخواهد... دیگر میثم، با بازی های اکشن نبود... دیگر نیلوفری که دم به دقیقه گند بالا بیاورد هم نداشتم، دیگر نگران کلاس زبانش نبودم و دیگر هیچ نداشتم...

Novelslands

به جلو خم شدم و پاهایم را به کف زمین رساندم. پامچال حالا خودش بود و یک عقده ی بزرگ که سمت چپ سینه اش سنگینی می کرد.

عقده ای که مرا می ترساند. مرا چه به انتقام! مرا چه به دربه دری؟ مرا چه به وحشت اندازی؟

کلافه از جا بلند می شوم و دمپایی ابری هایم را می پوشم، اتاق را قدم می زنم و می خواهم خودم را از این کار منصرف کنم؛ اما...

در اتاق را باز می کنم و وارد پذیرایی می شوم. موبایل را روی مبل چرم می اندازم و دستی به پیشانی عرق کرده ام می اندازم. شروع نکرده، این همه عذاب وجدان گرفته ام، چه برسد به اینکه غلط اضافی کنم.

مقابل اپن سنگی متوقف شدم و قاب عکس سفیدی که عکس ارکیده درونش جا داشت نگاهی کردم. انگشت اشاره ام را از موهایش بلند فردارش به صورتش رساندم و...

نفسی عمیق کشیدم و به پرواز فرداشبم فکر کردم...

**

به درخت تکیه زدم. با آن شکم برآمده شده به سختی وارد خانه شد و یادش رفت در کوچه را ببندد.

هندزفری را درون گوشم گذاشتم:

ـ دیدمش...


romangram.com | @romangram_com