#محاق_پارت_619
#پارت177
سرش را تکان داد:
ـ ازم خواست که یه مقدار از پولاش رو به دلار برگردونم. انگار می خواد از ایران بره...
خودم را از پشت روی تخت انداختم و موبایل را همراه خودم پایین آوردم:
ـ پس زودتر...
پلکی زد:
ـ فکرم به اینجاها نرسیده بود...
چشمکی زدم:
ـ دوست دارم عذاب کشیدنش رو ببینم...
و تماس بعدِ یک ربع قطع شد! دیگر صفحه نمایش موبایل را سیاهی و خلاء فرا گرفته بود. پلکی زدم و به سقف خیره شدم.
اتاق جدید...
romangram.com | @romangram_com