#محاق_پارت_618

ـ جدی نمی گی که؟

لبخندی زدم و با حالت بامزه ای شانه ام را بالا انداختم:

ـ دلم می خواد خنک شه... آب خنک و زندگی راحت براش نمی خوام. می تونی بندازیش زندان یا نه؟

هوفی کشید:

ـ مدارکش رو چه جوری جور می کنی؟

ـ پس تو چیکاره ای؟

کف سرش را خاراند و با خنده گفت:

ـ باید بیام تهران یعنی؟

ـ مگه تهرانه؟

سری تکان داد:

ـ هفته پیش بهم زنگ زد!

سوهان ناخن را روی تخت رها کردم:

ـ باهاش در ارتباطی؟


romangram.com | @romangram_com