#محاق_پارت_617
ـ به جرم چی؟
ـ بهم کمک می کنی؟
کلافه با اخم های درهم نگاهم کرد:
ـ تو نمی خوای انگار این قضیه رو تموم کنی پامچال!
موهایم را عقب فرستادم و به جلو خم شدم. دستی به لیوان پر شده ی چایش برد و ادامه داد:
ـ خسته میشی.... می ترسم بعد خستگی، پشیمونم بشی!
سرم را کج کردم و دقیق تر از صفحه مستعطیلی موبایلم نگاهش کردم:
ـ به هر جرمی... فقط می خوام یه مدت زندان بیوفته.
دستی به ته ریشش کشید:
ـ باید شکایت نامه پر و پیمون بنویسی!
گردنبند نیمه ی ماه را میان مشتم گرفتم:
ـ قاچاق اسلحه!
چشم هایش گشاد شد:
romangram.com | @romangram_com