#محاق_پارت_616
لبخند زدم. شیک... به قول خارجکی ها؛ پرفکت!
لباس جدیدم را زیادی دوست داشتم. رنگ بنفش تیره اش به پوست گندمی ام می آمد. آرم شرکت هواپیمایی کنار مقنعه ام چسبیده بود و نوار قرمزی از فرق سر تا پایین مقنعه ام کشیده شده بود.
پله بعدی را با غرور بیشتری برداشتم. به همکاران جدیدم سلامی کردم که حتی خودم هم نشنیدم. همان سین شنیدنش کافی ست.
خلبان زودتر از همه سوار هواپیما شده بود و کمک خلبان، مرد جوانِ کم سن و سالی به نظر می رسید.
کیف بزرگ پر وسایلم را درون اتاقک گذاشتم و بعد مرتب میان ردیف صندلی ها ایستادم. دستی به مانتویم کشیدم و کلاه کوچک روی مقنعه ام را صاف کردم.
با ورود مسافران، سرم گرم تمام روزمرگی ها شدم.... روزمرگی هایی که زیادی معمولی داشت می شد و من این را زیادی دوست داشتم.
اینکه با مسافر یکی به دو کنم که هرکسی نمی تواند کنار پنجره بشیند را خیلی دوست داشتم. اینکه پسرک شیطانی چشمک بزن و شماره اش را بی هوا درون جیب مانتویم بیندازد را خیلی دوست دارم. غر ها و شلوغ کاری های بچه ها هم تحمل می کردم تا همین جا، در همین نقطه بایستم و با کمری که از فرط پانسمان شدن های درد می کرد را صاف نگه دارم.
من جایم اینجا بود. چه دیر و چه زود به اینجا می رسیدم. اینجایی که قلب دوم من بود. بعد هما، اینجا مهم ترین رکن اساسی زندگیم بود.
چشم هایم را بستم و نفس عمیقی کشیدم. داشتم برای شروع جدیدم جشن می گرفتم. جشن من، آرامش بود...
وقتی همه مسافرهای روی صندلیشان نشستند، جای من با همکار جدیدی که تنها می دانستم متاهل است، گرفت...
روی یکی از صندلی های اتاقک نشستم و برای چنددقیقه چشم هایم را بستم.
پرواز جدید شروع می شد.... زندگی جدید... شاید خواب راحت و این وسط ها من به یک چیزی شبیه به انتقام فکر می کردم!
*
romangram.com | @romangram_com