#محاق_پارت_615

کمی مکث کردم و سرم را جلو بردم:

ـ فقط دلت خواست بهم سر بزن. من همیشه مدیون تو می مونم.

دستم را تکانی دادم و با قدم های بلندی خودم را به در خروج رساندم. کتانی هایم را همراه یک کفش اضافی برداشتم و اینبار میثم عصبانی غرید:

ـ جمع کن این بساط مزخرفت رو...

لبی تر کردم و بند کتانی ام را محکم تر بستم. جوابی به حرفش ندادم و بی اهمیت به وجودش کفش اضافی را از میان زیپ باز چمدان داخل فرستادم. کلید را از دورن جیبم بیرون کشیدم. چرخیدم و کلید را جلوی پایش پرتاب کردم:

ـ می تونی باز تر بشینی. می تونی خیلی راحت دراز بکشی. می تونی ژیلا رو بیاری و مراحل ساخت بچه دوم رو فراهم کنید؛ البته اگه هنوز توانایی بچه دار شدنو داشته باشه...

همایون کلافه دستی روی صورتش کشید:

ـ چیکار کنم تا این حرفا رو تموم کنی؟

ابرویی برایش بالا انداختم:

ـ خدافظ...

و من ماندم و یک چمدان پر لباس و همایونی که پشت سرم باید جا بماند. تا کِی، او مرا مواظبت کند؟ تاکِی سر بار باشم؟ تا کِی پای لامصبم وسط زندگی اش باشد؟ این همه سال بَس بود... این همه سال که جان کند و جان کندم تا به اینجا برسم. تا همین جایش بس بود. پرداخت دین به او سخت است... چوب خط من هم تا خِرخِره پر است...






romangram.com | @romangram_com