#محاق_پارت_614
ـ کجا میری؟
میثم مقابلم ایستاد:
ـ به خاطر حرفای منه؟
نگاهی به نیم تنه ی پوشیده شده از رکابی سبز رنگش انداختم:
ـ درحدی نمی بینمت که به حرفات اهمیت بدم. دارم جا برای همایون باز می کنم.
همایون صندلی پایه بلند پشت اپن را عقب فرستاد:
ـ پامچال می فهمی که خیلی بچه شدی؟
سرم را چرخاندم:
ـ حالا این بچه لازم دونسته جدا بشه...
میثم را عقب زدم و همایون دستم را محکم کشید:
ـ مسخره نشو... کجا داری بری؟
درحالی که انگشتانش دور مچ دستم قفل شده بود، گفتم:
ـ پیدا می کنم. قبرستونی، هتلی، اتاقی، چیزی...
romangram.com | @romangram_com