#محاق_پارت_613

به موبایل میان دستم نگاهی کردم و با لبخند خشکی تنها ابراز خوشحالی کردم. انگار از همه چی سیر شده بودم. با اینکه کار پیدا کرده بودم؛ اما چندان برایم این مسئله مهم نبود. حالا دلم می خواست هرجور شده است، خانه جدید داشته باشم، حتی اگر اجاره ای باشد و خوشم نیاید. حتی اگر پایین شهر در کور ترین قسمت روستا باشد!

چمدانم را برداشتم، در کمد را باز کردم و چند دست لباس برداشتم. دلم غصه دار شده بود. انتظار داشتم، همایون پِی من بیایید و موافق حرف های میثم نباشد!

پوزخندی زدم و شالم را تا زدم. کیف لواز آرایش را برداشتم. عکس قاب شده را میان مانتوهایم می چپانم و با قرار دادن لپ تابم، زیپ چمدان را بستم.

موهایم را به کش موی مشکی رنگ رساندم و مالیدن کرمی، گودی زیر چشم هایم را پاک کردم. رژلب یاسی رنگ زدم و حالا من یک دختر آزاد بودم. بی وجود کیان، بی وجود سوتفاهم ها، بی وجود رفیق هایی که هیچ وقت نمی گذاشتند چمدان ببندم.

لبخند زدم. به گونه هایم دست کشیدم و روی ساپورت مشکی رنگم تنها یک پانچوی بهاره پوشیدم. شال را رها کردم و دم بهاری چه قدر هوا آزار دهنده شده است.

نفسی عمیق کشیدم و دسته چمدان را کشیدم. کوله ام را روی دوشم انداختم و در را با صدا باز کردم.

لولای بدقلق در، صدای وحشتناکی ایجاد کرد و گوشه چشم متوجه ایستادن بهت زده ی میثم شدم. انتهای افتاده ی شالم را روی دوشم انداختم.

موبایلم را درون جیب بزرگ پانچوی سفیدم انداختم و مقابل اپن ایستادم. نگاهی به همایون کردم:

ـ خب الان جا باز تر شده...





#176

همایون ابروهایش از فرط تعجب بالا رفته بود.


romangram.com | @romangram_com