#محاق_پارت_610

#پارت175

کلافه نفسش را رها می کند:

ـ می دونم؛ ولی الان نیست!

با لبخند مضحکی تماشایش می کنم:

ـ مطمئنی جناب؟ اخه نکه دست روی دختر شاه پریون گذاشتی!

میثم هم کنارم جاگیر می شود:

ـ بذار برسی بعد به این بدبخت گیر بده! به تو چه با کیه یا با کی نیست!

لبی تر می کنم و بی اهمیت به حرف میثم، چاقو را میان کره فرو می برم:

ـ می بینم زبون هم برات می ریزن. قشنگ نبودنم به همتون ساخته....

میثم خودش را جلو کشید در حالی که سعی در گرفتن لقمه در دستم داشت، جواب داد:

ـ تیکه ننداز. این ما نبودیم که ولت کردیم، این تو بودی که یهو گذاشتی رفتی و خطت عوض کردی! این ما نبودیم که گفتیم کون لقت! تو بودی که رفتی پیش یه مشت آدم که نمی شناختیشون!

پلک چپم می پرد و با عصبانیت لقمه ام را روی سفره می اندازم:

ـ چه جالب! کی بود که یهو رفت سفر و منو انداخت تو چنگ ارسلان بی همه چیز؟ من بودم؟ کی بود که با دروغ های خاله زنکیش فرار کرد؟ حتما اینم باز من بودم؟


romangram.com | @romangram_com