#محاق_پارت_609

ـ از بودنم خوشحالی؟

لبخندی زد:

ـ خوشحالم اما گریه های شبونت از دردت رو دوست ندارم. دلم می خواد تا کشتن کیان اون خشایار بیشرف پیش برم؛ اما یاد تهدیداش و بِپاهایی که برامون گذاشته می افتم، عقب نشینی می کنم. قدرت ندارم!

درگیر مالیدن کره بر روی نان می شوم:

ـ دلم برات تنگ شده بود... بدون من چطور گذشت؟

پشت بند حرفم، پوزخندی زدم:

ـ موضوعِ انشا همایون جان...

با تلخی جوابم را می دهد:

ـ خودت می دونستی بهش علاقه دارم..

سرم را بالا آوردم:

ـ تو هم می دونی که عاشق عرفانه!






romangram.com | @romangram_com