#محاق_پارت_608
در یخچال را باز می کنم و نگاه اجمالی به بطری های خالی و پر کناره ی یخچال می اندازم:
ـ شیر نداریم؟
میثم جا همایون جواب می دهد:
ـ وقت شیر خوردنت مگه تموم نشده؟
در یخچال را بیشتر باز می کنم:
ـ نمک گیرمون نکنی بانمک...
جوابم را نمی دهد و من تا گردن درون یخچال فرو می روم و بالاخره مربای هویجی پیدا می کنم. کره را از یکی از طبقات بر می دارم و با برداشتن قاشق چای خوری و پر کردن یک لیوان چای سمت اپن می روم. نیمه دیگر سفره را هم باز می کنم و درحالی که به بازی کسل کننده ی آن دو نگاه می کنم، مشغول خوردن صبحانه ای می شوم که مدت طولانی است، تجربه اش را از دست داده ام.
مسعود رفته بود. بی خداحافظی و حتی بی نگاه به منی که برایش حکم یادآوری داشتم. فردایش پیامک زد که" ناراحت نشو، به زودی میای می بینمت"
و ناراحت نشدم، دلیلی نداشت نگران ناراحتی من باشد! من فقط یادآوری بودم؛ چون تنم بوی ارکیده را می دهد، چون من باز هم وصله ناجور هستم.
قلپی از چای را خوردم و همایون بی خیال بازی شده، مقابلم روی صندلی می نشیند. موبایلش را چک می کند و تکه نانی به دندان می گیرد.
ابرویی برایم بالا می اندازد:
ـ بهتری؟
سرم را تکان دادم:
romangram.com | @romangram_com