#محاق_پارت_607
فکر یک خانه جدید بودم؛ اما کمی دودل، کمی مستاصل... حالا نیلوفر نبود که احساس نارضایتی کند و من خانه جدا اجاره کنم؛ اما باز هم هرچه بود من نمی توانستم مدام خانه همایون بمانم. او که چیزی نمی گفت ولی من که می فهمیدم گاهی نیاز به خلوت با خودش و یا نیلوفر دارد...
با گزینه آخر شدیدا برخور خواهم کرد؛ اما....
هوفی می کشم و چنگی به موهای بلنده شده ام می زنم. از اتاق بیرون می روم و چشم چرخانده به ساعت نگاه می کنم. دوازده ظهر است و من صبح تلقی اش می کردم؟
میثم سری برایم تکان می دهد و همایون با آن لبخند جذابش، آرنجش را به تکیه گاه مبل تکیه می دهد و می پرسد:
ـ عزیز دلم چطوره؟
سرم را تکان می دهم:
ـ عزیز دلم رو احیانا نباید برای یکی دیگه خرج کنی؟
اخم می کند:
ـ داستان داریم بخدا... به ننم اینقدر جواب پس نمی دم که به این فسقلی تا مراحل شاشیدن هم توضیح میدم...
دهان کجی ای می کنم و وارد آشپزخانه می شوم. نگاهی به سفره پهن شده و نان سنگگ رویش می کنم:
ـ صبحونه خوردید؟
میثم سری تکان می دهد:
ـ ما کله پاچه زدیم.
romangram.com | @romangram_com