#محاق_پارت_606
#پارت174
سرم را تکان دادم:
ـ میام... یه روز میام... یه روز با یه دسته گل پر ارکیده میام پیشت و با هم میریم برای درد و دل... یکی تو گله کن، یکی من... سبک بشیم. دلتنگیم رفع شه.
خودش را بیشتر سمتم کشید و سر پایین افتاده ام را بالا فرستاد:
ـ می گفتم اینو خرش می کنم. خر دوتا ماچ و بوسه، دوتا قربون صدقه مسعود پسند...
لبخند گشاده ای زدم:
ـ عاشق چشای عسلیت ولی می شدم...
**
چند روزی بود، صبح هایم خوب می گذشت... شب هایم هم گرچه بدخواب می شدم و درد را تحمل می کردم؛ اما با گه گاهی چک کردن های هما می گذشت...
امروز هم خوب به نظر می رسید.
صبحش با صدای داد میثم شروع شد که سر بازی پلی استیشن هوار می زد" گُل، گل...
و همای پیچاره ام چه به فوتبال؟ هربار می باخت و میثم هربار کل خانه را می لرزاند. نیلوفر دیشب به خانه مادربزرگش برگشت و هنوز دلخوریم از او رفع نشده است...
بند تاپ قرمزم را روی شانه انداختم و دمپایی های روفرشی ابری ام را پوشیده از تخت فاصله می گیرم. دست هایم را بالا می آورم و می کشم.
romangram.com | @romangram_com